
مثل همیشه بی توجه از خیابان می گذشتم ... که یکدفعه ضربه ای و سرو صدا و نگاه های مضطرب...
_ مُرده؟
_ نه هنوز زنده ست!
_ نگذارید راننده فرار کنه!
...و کم کم صداها محوتر می شد ، سوزشی در بدنم و بعد یکسره نور ، سپیدی ، هزاران ستاره ، بعد مسیری طولانی و روشن مانند دالانی از نور ، احساس سبکی و پرواز و پرواز مثل تکه ای از ابر ، رها ، تازه . از خودم بیرون آمده بودم ، نو بودم . پوسته ام کمی پایین تر بود ، روی زمین . جمعیتی اطراف پوسته ی خشک و بی جانم جمع شده بودند . می دیدم بهتر از قبل . می شنیدم خیلی واضح ، حتی هر چه که در دلشان میگفتند. از آنجا فاصله گرفتم، سبک بودم ، میچرخیدم ، باد مرا باخود می برد به هر طرفی...
□
این یکی دیگه پسره ، در دلش گفت ... و بلند _ بابا آب داد . و دخترکان تکرار کردند: بابا آب داد. و باز هم و باز هم .. تا اینکه صدای زنگ آمد . آهسته از پشت میز بلند شد و خودش را جمع و جور کرد ، کیفش را به دوشش انداخت و چادر بر سر کرد .به در مدرسه که رسید دخترش دست در دستش گذاشت و حرکت کردند . بین مسیر نان و کمی میوه خرید ، یک دستش نان و دست دیگرش میوه ها و دختر هم گوشه ی چادرش را گرفته بود و به آهستگی حرکت میکرد تا خانه ... به ساعت نگاهی انداخت وسراسیمه مشغول پخت و پز شد ، که صدای در آمد...
_غذا حاضره؟
_سلام ، الان سفره رو میندازم
سفره را پهن کرد و در دلش آه کشید!
_پس نمکدون کوش؟
به سختی بلند شد و آورد . بعد از ناهار مرد خوابید و زن مشغول کارهای خانه شد . ظرف ها را شست ، خانه را جارو کرد ، شروع به شستن لباسها کرد ... ازگوشه ی چشمش قطره ی اشکی جاری شد باز آه کشید اینبار با صدای بلند . نزدیکش شدم خواستم چیزی بگویم ، نتوانستم ، خواستم نوازشش کنم که دستم از میان موهایش رد شد و مثل ابر تکه تکه شد...
□
_سپهر
_جانم؟
_کاش میومدی
_می دونی که نشد ، آرزو می کنم خوشبخت بشی
_مامان داره میاد،بای
_دوسِت دارم ،بای
تلفن را سرجایش گذاشت و خیره به دستگیره ماند ، در باز شد ...
_هنوز که نشستی ،دارند میان، مثلا عروس خانمی !
بغضش را خورد . گوشه کتابش قلبی کشید ، یک طرفش نوشت سپهر و طرف دیگر مینا و قلب را بوسید...
□
عمو سبزی فروش .. سبزی گِل داره .. دردِدل داره ..با هر جمله ای که می گفت بقیه یکصدا فریاد می زدند: _بله!... هنر نمایی می کرد و می چرخید . به چشم های کثیفشان نگاه می کرد و با تمام غم و شرمساری که در دل داشت ، لبخندی تحویلشان می داد برای پول بیشتر...
□
_ پولو گذاشتم تو کیفِت ، جَلدی میای...
دختر با روپوش مدرسه و کوله پشتی به دوشش از خانه دور می شد ، در طول مسیر می دوید ، به خانه ای رسید، در زد .مردی آمد و پول را گرفت و بسته ی کوچکی را به دختر داد و باز هم دختر دوید
_حالا که زود اومدی جایزت اینه که هم بساط بابا بشی ...
□
با نگاهش هر ماشین یا رهگذری را تعقیب می کرد، گویا تمامی دلخوشی اش در همین رفت و آمد هاست . یک لحظه احساس کردم من را می بیند. در دل مدام دعا می کرد برای فرزندانش ، برای اقوام ، برای همسایه ها ، برای ... یکدفعه دستان سنگین مردی او را به خودش می آورد . _چند بار بگم خوش ندارم مامانم خیابونو دید بزنه ، گیساتم که از روسری زده بیرون ، چشمم روشن.......
□
چشمان جوان و زیبایی میان تاریکی می درخشید . _ این برگه را پر میکنی و اسم تک تکشون رو می نویسی اینطوری زودتر خلاص میشی... دختر در دل زمزمه میکرد:
دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است *...
□
........
__________
*شعر از خسرو گلسرخی
