
"های تو
زل زده در چشم سیاهم ،
مهتاب
قاصدک گفت : امروز
در تلاقی سپیدی و سیاهی
در خیابان غروب
بر سر جاده لایتناهی
تو به دیدار دلم می آیی
پس چه شد ای زیبا ؟
من به یک لحظه دیدار قناعت کردم
ولی انگار دلت با ما نیست
نه تو بودی و نه نامی و نشانی از تو
باشد ،
باز هم خواهم رفت
در همان کوچه بیحوصلگی
تکیه بر نرده ی آن پنجره خواهم دادن
و تو را سیر تماشا کردن
عشق بازی کردن"بهزاد"
نم نمک بوی بهار میاد
این سال سیاه هم در حال تموم شدنه ، سالی که میتونست سبز باشه
هنوز هم با صدای ترانه ی وطنم ... دلم میلرزه
باورش سخته ، کاش همه امسال خواب بود
مهر سکوت به لبهامون زدند
حتی اینجا هم جرات گفتن دلتنگی هامونو نداریم
فیلتر،فیلتر،فیلترررررررررررررر
فیلتر وبلاگی که بیشتر از یک سال بود به روز نشده بود
و بی خبری از عزیزی که آخرین مطلبش ....
وبلاگی که سبز بود
سبز بودن نشونه نمیخواد کافیه که بین شعرهات بنویسی"
دست من نیست ، هوا تاریک است ،
راه طولانی و بس باریک است ،
گرگها هلهله گردان شده اند ،
هر شغالی سگ چوپان شده است ....
....دست من ، شاخ و گل و ریحان بود ،
دست من بافه ای از رویا بود .
دست من بر سر هر شاخه گل ،
گرده افشان محبتها بود .....
....آن زمانی که هوا هم گرم بود ،
سینه ها محمل بو و رنگ بود ،
فرشها بوی نشستن میداد ،
شاخه ها بوی پریدن میداد ،
کوچه ها بوی دویدن میداد ،
هر صدا بوی شنیدن میداد ،
هر نفس بوی کشیدن میداد ،
سر در مسجد و میخانه و دیر ،
بوی خداوند میداد .
ولی انگار امروز ،
سینه ها تنگ ،
دهانها بسته ،
لبها دوخته ،
قلمها شکسته ،
همه جا سرد ،
همه جا سوز ،
همه جا ناله جانسوز ،
انگار دوباره ، زمستان شده است" بهزاد"
اونوقت می شی سبز
خوب سبز بودن هم کفایت میکنه که متهم بشی
چون عدالت هم هست خیلی زیاد هم هست
وقتی که جانباز باشی و شاعر هم باشی و سبزهم باشی
و گفته باشی که :
" کولی بی خیال
سرمست و بی قرار
سودای عشق داشت
آمد به این دیار
آمد به شهر شب
دردش دوا کند
محراب عشق را
اینجا بنا کند
مغموم و منتظر
بفروخت دین و دل
لیلای عشق شد
دل کند از آب و گِل
با روسری باد
تن پوشی از بلور
سجاده اش زمین
مُهرش خیال نور
در عین سادگی
دستی دراز کرد
بی نیت و وضو
قصد نماز کرد
رو کرد سوی نور
قلبش دمی تپید
پرسید : ای سپید
کِی خواهد او رسید
شب بود و این زمین
شد رازدار نور
کولی دمی نشست
در محضر عبور
نزدیک صبح گشت
کولی به غم نشست
او هم نیامد و
شب عهد خود شکست
با گیسوان مست
زلفش به باد بست
چشمش خمار بود
قلبش ولی شکست
کولی دوباره رفت
تا شهر دیگری
تا شام دیگری
مهتاب دیگری"بهزاد"
به این هم خوب میگن شعر سبز
بدتر از همه شاه فرنگ هم شده باشی
" دیشب تو خواب شاد شدم
خواب دیدم شاه شدم
تاج گذاشتن رو سرم
قبای اطلس به تنم
نشان شاهی به برم
شمشیر زرین کمرم
ملیجکا دور و برم
حرمسرا پشت سرم
وزیر و قاضی و حکیم
شحنه و داروغه شهر
دست به سینه در خدمتم
خلاصه خیلی خوش گذشت
یه شب شدم شاهِ فرنگ
حکم دادم تموم شهر
رقص کنن ، بازی کنن
فقیر و دارا بشینن
کنار هم شادی کنن
همه بِرن میدون شهر
با همیدگه آشتی کنن
بدی رو از تو دلشون
خونه تکونی بکنن
از اینطرف تا اون طرف
سفره هفت رنگ بچینن
هی بُخورن ، بِلُمبونن
لقمه غازی بگیرن
تموم بچه های شهر
الاکلنگ بازی کنن
بزرگتراشون بشینن
آتیشبازی بپا کنن
هرکی عروس شد جاهازِش
گنج سلیمون بُکنن
هرکی دوماد شد خونشو
مُرواری بارون بکنن
شمعهای سقاخونه رو
شب تا سحر روشن کنن
میون حوضِ نقاشی
آبِ طلا به سَر کنن
چادر نمازا کرباسی
نون دونه ای یه عباسی
شیرینیهای مجلسی
تو دوریهای الماسی
خلاصه شهری شده بود
شهر فرنگی شده بود
شهر قشنگی شده بود
شهر یه رنگی شده بود
نمیدونم فقط چی شد
که یکهو از خواب پریدم
تازه متوجه شدم
همه رو خواب دیده بودم
چشمامو یه کم مالیدم
دور و بَرم رو پائیدم
سرم رو پائین کشیدم
بعد یه عمر ، توی شبام
از تَه قلبم خندیدم "بهزاد"
دیگه حسابت میشه با کرام الکاتبینه
مَحکمه هم مَحکمه های قدیم
سبز هستی ،پس فیلتر، پس زندان ، پس اعدام ...
بهزاد عزیز
دوست مهربونم
پدردوست داشتنی ما
یادمون دادی بعد از هر زمستونی بهار هست
امید داریم و به امید زنده هستیم
ریشه ها توی دل ما زنده هست حتی اگه همه برگ ها را هم باد بریزه
زمستون تموم میشه و روسیاهی میمونه برای زغال
"غوغائی میشود ،
دل آسمان میترکد ،
زمین اشک آسمان را مینوشد ،
شمعدانیها غنچه میدهند ،
صخره های خاکستری بیدار میشوند ،
مهتاب نماز میخواند ،
کودکان مهر به پیشوازمان می آیند ،
انگار به نقطه تلاقی زمین و آسمان رسیده ایم ،
فقط باید مراقب باشیم شمعدانیها را زیر پایمان لگد نکنیم ،
میرویم ،
میرویم با دستان باز ،
انگار سبک شده ایم ،
میرویم با پاهای برهنه ،
آنجا خار مغیلان ندارد ،
راه هموار است ،
فقط اگر دلهامان هموار باشد ...
میرویم ،
کمی جلوتر ،
چهار راه باغچه شمعدانی نگاهمان میکند ،
تأملی میکنیم ،
راه را مینگریم ،
زمان انتخاب است ،
چهار راه ،
چهار راه میان تولد و کودکی و عشق و مرگ ،
میان آب و آتش و باد و خاک ،
میان صفرا و سودا و بلغم و خون ،
میان دست و پا و شــکم و زیر شکم ،
میان من و صخره و مهتاب و شمعدانی ،
میان تو و .............
آنجا که رسیدیم باید چشمهایمان را ببندیم ،
دلهایمان را باز کنیم ،
تا راه را گم نکنیم ،
مهتاب در انتهای جاده منتطر ماست ."بهزاد"
